پریزاد
ساقیا سایه ابرست وبهار و لب جوی من نگویم چه کن از اهل دلی خود تو بگو بوی یکرنگی از این قوم نیاید برخیز دلق آلوده ی صوفی به می ناب بشوی سفله طبع ست جهان بر کرمش تکیه مکن ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی گوش بگشای که بلبل به فغان می گوید خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی یک نصیحت کنمت بشنو صد گنج ببر از ره عیش درآ و ره عیب مپوی شکر آن را که دگر بار رسیدی به بهار بیخ نیکی بنشان و بر تحقیق بجوی پیشتر زانکه شوی خاک در میکد ه ها یکدو روزی بسراند ره میخانه بپوی گفتی از حافظ ما بوی ریا می آید آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی **حافظ** تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن پیر میخانه چه خوش گفت معمایی دوش از خط جام که فرجام چه خواهد بودن باده خور غم مخور و پند مقلد مشنو اعتبار سخن عام چه خواهد بودن غم دل چند توان خورد که ایام نماند گونه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن مرغ کم حوصله را گو سر خود گیر برو زخم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن دست رنج تو همان به که شود صرف به کام تا به بینم که به اکام چه خواهد بودن بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل تا جزای من بد نام چه خواهد بودن **حافظ**
| Design By : Night Skin |

