پریزاد
سیاهی بود و ستاره ای هستی بود و زمزمه ای. لب بود و نیایشی. ((من)) بود و ((تو))یی: نماز و محرابی. سهراب رحمی به من سو خته ی بی سر و پا کن در دل درویش و تمنای نگاهی زان چشم سیه مست به یک غمزه دوا کن گر لاف زند ماه که ماند به جمالت بنمای رخ خویش و مه انگشت نما کن ای سروچمان از چمن و باغ زمانی به خرام درین بزم و دوصد جامه قبا کن شمع وگل و پروانه و بلبل همه جمعند ای دوست بیا رحم به تنهایی ما کن با دلشدگان جور وجفا تا بکی آخر آهنگ وفا ترک جفا بهر خدا کن مشنو سخن دشمن بدگوی خدا را با حافظ مسکین خود ای دوست وفا کن شب بود و چراغک بود. شیطان، تنها، تک بود. باد آمده بود، باران زده بود: شب تر گل ها پرپر. بویی نه براه. ناگاه آیینه ی رود، نقش غمی بنمود: شیطان لب آب. خاک سیا درخواب. زمزمه ای می مرد. بادی می رفت، رازی می برد. سهراب

| Design By : Night Skin |


