پریزاد
در نهفته ترین باغ ها، دستم میوه چید. و اینک، شاخه ی نزدیک! از سر انگشتم پروا مکن. بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست، عطش آشنایی است. درخشش میوه! درخشان تر. وسوسه ی چیدن در فراموشی دستم پوسید. دور ترین آب ریزش خود را به راهم فشاند. پنهان ترین سنگ سایه اش را به پایم ریخت. و من، شاخه ی نزدیک! از آب گذشتم، از سایه بدر رفتم، رفتم، غرورم را بر ستیغ عقاب – آشیان شکستم واینک، در خمیدگی فروتنی، به پای تو مانده ام. می خواند. ابری در اتاقم می گرید. گل های چشم پشیمانی می شکفد. در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد. مغرب جان می کند، می میرد. گیاه نارنجی خورشید در مرداب اتاقم می روید کم کم بیدارم نپنداریدم در خواب سایه ی شاخه ای بشکسته آهسته خوابم کرد. اکنون می شنوم آهنگ مرغ مهتاب
مرغ مهتاب
بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم ديگر مسلماني بس است
در عيان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از اين با بي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم
من نمي گويم دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
نيستم از مردم خنجر به دست بت برستم بت برستم بت برست
بت برستم بت برستي کار ماست چشم مستي تحفه بازار ماست
درد مي بارد چون لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام . . .
| Design By : Night Skin |


