تبليغاتX
پریزاد


پریزاد

نمی دونید چقدر خوشحالم که سال داره عوض می شه . نو شدن رو خیلی دوست دارم به خاطر همین دارم لحظه شماری می کنم سال تحویل بشه. سر سفره های هفت سین من رو از یاد نبرید.

این نوروز باستانی رو به همه تبریک می گویم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 13:10 توسط غزل| |

زیبایی      تشنه ام، بارش خورشید تمنای من است

آسمان،وسعت این آبی، دریای من است

روزهایم همه ابری است، دلم بارانی است

باد پاییز گره خورده به دنیای من است

من نمی دانم ای عمر شتابت از چیست

لحظه ای صبر هنگام تماشای من است

یک نفر روزی بر لاله رخی بد می گفت

گفتم این خفته که می بینی زیبای من است

آفتابا! به زمستانم اگر می آیی

جاده برفی ست، نشانم، اثر پای من است

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 12:2 توسط غزل| |

تا خدا، خداست

همچنان به پاست

حشر و نشر آفتاب وابر

همچنان شنیدنی ست

در کمرکش هزار شاخه

سرگذشت غنچه از زبان برگ.

 

تا خدا، خداست

همچنان به پاست

حشر و نشر آفتاب وابر

گرچه

تاب می خورد

میان شاخه ها

صدای رعد.

عمر آسمان دراز

بخت جاده ها بلند

عابران سال های بعد.
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 16:1 توسط غزل| |

می رفتیم،و درختان چه بلند، وتماشا چه سیاه !

راهی بود از ما تا گل هیچ.

مرگی در دامنه ها، ابری سر کوه، مرغان لب زیست.

می خواندیم:" بی تو دری بودم به برون، ونگاهی به کران،و صدایی به کویر. "

می رفتیم، وخاک از ما می ترسید، وزمان بر سر ما می بارید.

خندیدیم: ورطه پرید از خواب، ونهان ها آوایی افشاندند.

ما خاموش، و بیابان نگران، و افق یک رشته نگاه.

بنشستیم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهایی، وزمین ها پر خواب.

خوابیدیم،می گویند: دستی در خواب گل می چید.
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 16:44 توسط غزل| |

                      حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود،افسوس که به جای افکارش ، زخمهای تنش را نشنمان دادند وبزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

                                                                                             شریعتی

 

فرمانده عشاق دل آگاه حسین است                 بیراهه مرو ساده ترین راه حسین است

از مردم گمراه جهان راه مجویید                     نزدیک ترین را به  الله  حسین است
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:21 توسط غزل| |

دوست

 بزرگ بود

واز اهالی امروز بود.

وبا.تمام  افق های باز نسبت داشت.

ولحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

از تهی کلام آمده بود

در فراتر از آرزو ها می رفت.

برآنم تا درآبی آسمان چنگ زنم، پاره ای برکنم و شیار نگاهش رابازیابم.

برآنم تا ریگی از زمین زمزمه بردارم، و در تالاب زمان اندازم.

برآنم تا در بلندی این شیب نیمه باز

پیاله ای از صدای خروسان بنوشم و راز بیابان ها را در چشمانش بیابم.

بر آنم تا راه شبنمی کهکشان بپیمایم وبه او اندیشم.

گیسوانش آبشخور شب بود

پیراهنش چشمه وزش ها بود

در دستش رشته ی سپیده دمان بود

چشمانش چاله های نیایش بود

مژگانش علف های جاذبه بود

انگشتانش بیشه ی نوازش بود

تهی بودم به جنگل مهر رفتم

ودستم ازسرود پرندگان پرشد.....

 
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 14:32 توسط غزل| |

یک گل می تواند زنده کننده ی رویا باشد

یک قلب می تواند آنچه را حقیقت است دریابد

یک واژه آغازگر هر عبادتی است

یک قدم آغازگر هر سفری ست

و یک...

نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 21:43 توسط غزل| |

عاشق:
"ای فسانه! مرا آرزو نیست
که بچینندم و دوست دارند
زاده‌ی کوهم، آورده‌ی ابر،
به که بر سبزه ام واگذارند

با بهاری که هستم در آغوش

کس نخواهم زند بر دلم دست،
که دلم آشیان کسی هست
ز آشیانم اگر حاصلی نیست،
من بر آنم کز آن حاصلی هست،

به فریب و خیالی منم خوش"

نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 15:48 توسط غزل| |

آفتابی باشیم،

ودگر دل نسپاریم به هیچ.

پی زیبایی رنگی نرویم.

ساده باشیم و صمیمی با هم،

مثل نور که با آینه صمیمی شده است.

فیلسوفی نکنیم ،

عقل در گام نخستین مانده است.

حیرت آلوده ،یک آب و گلیم.

رفت فرصت از دست

آه .ای دوست!هنوز

غافل از حال دلیم!

نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 12:18 توسط غزل| |


Design By : Night Skin