پریزاد
این نوروز باستانی رو به همه تبریک می گویم. آسمان،وسعت این آبی، دریای من است روزهایم همه ابری است، دلم بارانی است باد پاییز گره خورده به دنیای من است من نمی دانم ای عمر شتابت از چیست لحظه ای صبر هنگام تماشای من است یک نفر روزی بر لاله رخی بد می گفت گفتم این خفته که می بینی زیبای من است آفتابا! به زمستانم اگر می آیی جاده برفی ست، نشانم، اثر پای من است همچنان به پاست حشر و نشر آفتاب وابر همچنان شنیدنی ست در کمرکش هزار شاخه سرگذشت غنچه از زبان برگ. تا خدا، خداست همچنان به پاست حشر و نشر آفتاب وابر گرچه تاب می خورد میان شاخه ها صدای رعد. عمر آسمان دراز بخت جاده ها بلند می رفتیم،و درختان چه بلند، وتماشا چه سیاه ! راهی بود از ما تا گل هیچ. مرگی در دامنه ها، ابری سر کوه، مرغان لب زیست. می خواندیم:" بی تو دری بودم به برون، ونگاهی به کران،و صدایی به کویر. " می رفتیم، وخاک از ما می ترسید، وزمان بر سر ما می بارید. خندیدیم: ورطه پرید از خواب، ونهان ها آوایی افشاندند. ما خاموش، و بیابان نگران، و افق یک رشته نگاه. بنشستیم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهایی، وزمین ها پر خواب. واز اهالی امروز بود. وبا. ولحن آب و زمین را چه خوب می فهمید. از تهی کلام آمده بود در فراتر از آرزو ها می رفت. برآنم تا درآبی آسمان چنگ زنم، پاره ای برکنم و شیار نگاهش رابازیابم. برآنم تا ریگی از زمین زمزمه بردارم، و در تالاب زمان اندازم. برآنم تا در بلندی این شیب نیمه باز پیاله ای از صدای خروسان بنوشم و راز بیابان ها را در چشمانش بیابم. بر آنم تا راه شبنمی کهکشان بپیمایم وبه او اندیشم. گیسوانش آبشخور شب بود پیراهنش چشمه وزش ها بود در دستش رشته ی سپیده دمان بود چشمانش چاله های نیایش بود مژگانش علف های جاذبه بود انگشتانش بیشه ی نوازش بود تهی بودم به جنگل مهر رفتم ودستم ازسرود پرندگان پرشد..... یک قلب می تواند آنچه را حقیقت است دریابد یک واژه آغازگر هر عبادتی است یک قدم آغازگر هر سفری ست و یک... با بهاری که هستم در آغوش کس نخواهم زند بر دلم دست، به فریب و خیالی منم خوش" آفتابی باشیم، ودگر دل نسپاریم به هیچ. پی زیبایی رنگی نرویم. ساده باشیم و صمیمی با هم، مثل نور که با آینه صمیمی شده است. فیلسوفی نکنیم ، عقل در گام نخستین مانده است. حیرت آلوده ،یک آب و گلیم.
رفت فرصت از دست آه .ای دوست!هنوز غافل از حال دلیم!![]()

تشنه ام، بارش خورشید تمنای من است
تا خدا، خداست
حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود،افسوس که به جای افکارش ، زخمهای تنش را نشنمان دادند وبزرگترین دردش را بی آبی نامیدند. شریعتی
فرمانده عشاق دل آگاه حسین است بیراهه مرو ساده ترین راه حسین است
از مردم گمراه جهان راه مجویید نزدیک ترین را به الله حسین است

دوست

"ای فسانه! مرا آرزو نیست
که بچینندم و دوست دارند
زادهی کوهم، آوردهی ابر،
به که بر سبزه ام واگذارند
که دلم آشیان کسی هست
ز آشیانم اگر حاصلی نیست،
من بر آنم کز آن حاصلی هست،
| Design By : Night Skin |


